ارباب بی همتای من!
شبها با دلی گرفته و چشمانی اشک آلود پشت پنجره به انتظارت می نشینم و با یاد توگلهایی باغچه را می بویم و دانه های تسبیح را به یادت لمس می کنم می خواهم از فراغت آنقدر بر سجاده احساسم بگریم تا خدای مهربان مرا به وصالت برساند . امشب سراپا انتظارم . فقط یکبار قدم به گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا به تنهایی خود خط بطلان کشم و بگذار با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را .